سنت مارتین دی پورس و درخت لیمو معجزه آسا

سنت مارتین دو پورس، معروف به قدیس بردگان، توسط خداوند ما هدایای زیادی به او هدیه داده است. آنچه او کاشته بود مانند درخت لیمویی که کاشته بود به طرز معجزه آسایی رشد کرد.

شست سبز سنت مارتین

همچنین در این زمان بود که آغاز هدایای خاص او آشکار شد. یکی از اولین و ماندگارترین درختان میوه بود، درخت لیمویی که مارتین در حیاط خانه اش کاشت. به محض اینکه کاشته شد بلافاصله شکوفا شد و شکوفه هایش میوه فراوان داد. درخت همچنان به وفور میوه می داد، شاخه ها، که از محصولش سنگین شده بودند، اغلب به نظر می رسیدند که می شکنند. این درخت تا مدتی بعد از مرگ مارتین لیموهای شاداب را فراهم می کرد. نام آن را درخت لیموی معجزه آسای مارتین گذاشتند.

مارتین به قدری عیسی را دوست داشت که نمی توانست زمان کافی را با پروردگارش بگذراند. او تا جایی که می توانست به کلیسا می رفت. او فقط در کنار خداوند ما عیسی می ماند و او را در خیمه می پرستید. او تمام شب‌هایش را به تنهایی در اتاقش سپری می‌کرد، دست‌هایی که به شکل صلیب دراز شده بود، در حال دعا، تمرکز، در خلسه. او توجه خود را به صلیب مقابلش معطوف کرد. او هر تصویر دیگری را در جهان غیر از خداوند ما عیسی بر روی صلیب مسدود کرد. تجلی پرشور عشق در چهره اش بود. یکی از نزدیکانش شاهد این بود که از سوراخ کلید اتاقش به او نگاه می‌کرد و در بسیاری از موارد در آنجا نماز می‌خواند. مارتین و عیسی آنقدر به هم نزدیک می شدند که هر کسی یا هر چیز دیگری باعث حواس پرتی می شد. چند ساعتی که او توانست قبل از مراسم مبارکه سپری کند، کافی نبود. مارتین می خواست تمام وقت خود را با عیسی بگذراند و او را مانند ساعاتی که دور از آرایشگاه بود، می پرستید.

در دوره چهار ساله شاگردی خود به عنوان آرایشگر/جراح، در حرفه شفابخشی خود چنان مهارت یافت که نامش بسیار مشهور شد. مخصوصاً در میان سرخپوستان و سیاهپوستان شهر، اعم از برده و آزاد. او نماد احترام آنها بود. به آنها عزت نفس داد! در دورانی که این سوال که اغلب در میان کاتولیک‌ها مطرح می‌شد این بود که آیا سیاه‌پوستان روح دارند و می‌توانند حکم غسل تعمید را بدهند، این فرزند سیاه‌پوست زیبای عیسی ثابت کرد که عیسی خدای همه مخلوقات کوچک و بزرگ و سیاه‌پوستان است. لیما نیز از این قاعده مستثنی نبود. این یکی از دلایلی است که تصمیم او برای ترک حرفه و سپردن تمام زندگی خود به خدا به عنوان یک برادر دومینیکن آنها را به وحشت انداخت. مردمش به او نیاز داشتند که بسیار قابل مشاهده باشد. آنها به او به عنوان نماینده مردم فقیر و اغلب ناخواسته شهر نیاز داشتند. آنها به او نیاز داشتند تا به عنوان یک چهره مهم در شهر باقی بماند.

با این حال، مارتین نیازهای خاص خود را داشت و معتقد بود که بزرگترین نیاز او تقدیم کامل به خداوند بود. او همیشه احساس می کرد که از طریق کارش با فقرای لیما به بهترین وجه به خداوند خدمت کرده است. او خود را در حال جدا شدن دید. [We’re reminded of one of his role models, St. Catherine of Siena. She wanted more than anything to lock herself up in her small cell, and spend the rest of eternity with Jesus. But she also knew, He wanted her to be for the people. If she would have become a nun,4 she would have disappeared behind the cloister, and never would have been able to touch the people in the way that she did.] سنت مارتین دو پورس نیز همین معضل را داشت. ما معتقدیم دلیلش این بود که او انتخاب کرد که پایین ترین از پایین ترین ها در نظم دومینیکن باشد، یک دونادو، 5 تا بتواند بهترین های هر دو جهان را داشته باشد. او می‌توانست به پروردگارش خدمت کند، زندگی خود را بر عیسی متمرکز کند، و همچنان به فقرا، برادران و خواهرانی که به او نگاه می‌کردند تا در جامعه به آنها احترام بگذارد، خدمت کند. او شانزده ساله بود که به عنوان دونادو به نظم دومینیکن پیوست.

به احتمال زیاد مارتین تصمیم خود را بدون درخواست مشاوره از پدرش گرفته بود و قطعاً رضایت او را نداشت. اگرچه جان دو پورس هرگز بخشی واقعی از زندگی پسرش نبود، اما احساس می‌کرد که مارتین پسر او، یک دارایی است و نام خوب خانواده را به پایین می‌کشاند. او هیچ مشکلی با ورود مارتین به Order of Preachers، دومینیکن ها نداشت. مشکل او جایی بود که مارتین دستور را وارد می کرد. جان احساس می کرد که حداقل باید یک برادر غیر روحانی درجه یک (کشیشان) باشد، اما قطعاً یک برادر غیر روحانی درجه سوم نیست. این پایین ترین از پایین ترین بود. او به پدر استانی، Fr. لورنزانا که بیش از حد مایل بود به مارتین اجازه ورود به سطح بالاتر را بدهد. اما مارتین نپذیرفت. او اصرار داشت که پایین ترین پست باشد. شاید مارتین می خواست دنیا بداند که او چیزی نیست. عیسی همه چیز بود. به نقل از سنت پل،

“اما من دیگر زنده نیستم، بلکه مسیح در من زندگی می کند؛ تا آنجا که اکنون در جسم زندگی می کنم، با ایمان به پسر خدا زندگی می کنم که مرا دوست داشته و خود را برای من تسلیم کرده است.”

می دانیم که جان دو پورس از نوع کاری که پسرش داوطلب شده بود چندان راضی نبود. اما مارتین با همان اشتیاق و فداکاری که برای آرایشگری و مراقبت از بیماران نشان داده بود، وارد حرفه جدید خود یعنی جارو کردن صومعه‌ها، شستشوی راهروها و تمیز کردن توالت‌ها شد. او هرگز از انجام این وظایف محبت آمیز دست برنداشت. مهم نیست که او چقدر در چشم جهانیان مهم شد و زمانی فرا می رسید که مهم ترین افراد جهان شناخته شده او را جستجو می کردند، او هرگز فراموش نکرد که او کیست و چه کسی در حال کار بود. به او. و مبادا سرش متورم شود، کثیفی گل و غبار از بیرون پایمال شود، بوی بد توالت‌ها او را خیلی سریع از خیال بیرون می‌آورد.

مرجع: “بصیر، عارفان و انگ ها”